من آمنه ام. نامی که از قران برایم انتخاب کرده بودند.
نامی که تمام اسنادم با آن گره خورده. اما من ملکه را بیشتر دوست دارم. گویا این اسم به آرزوهایم نزدیکتر بود. شش ماه بودم که دست بیرحم این روزگار سیاه سایه ی پدر را از سرم کم کرد. و مادرم چون نیاز داشت مثل تمام زنهای جوان بیوه به سایه ی مردی، ازدواج کرد. و من با خواهر بزرگترم، به خانه بابهی پدری خود تبعید شدیم.