نبرد ناتمام؛ قصه زنی در میان طوفان سرنوشت

فرزانه محمدی

طرز پرس

5 حمل 1404

07b0a8729a610c6aaa2a2551f9673e3c.jpg

من آمنه ام. نامی که از قران برایم انتخاب کرده بودند.
نامی که تمام اسنادم با آن گره خورده. اما من ملکه را بیشتر دوست دارم. گویا این اسم به آرزوهایم نزدیکتر بود. شش ماه بودم که دست بی‌رحم این روزگار سیاه سایه ی پدر را از سرم کم کرد. و مادرم چون نیاز داشت مثل تمام زنهای جوان بیوه به سایه ی مردی، ازدواج کرد. و من با خواهر بزرگترم، به خانه بابه‌ی پدری خود تبعید شدیم.

می‌گویم تبعید! 
مگر تبعید چیست.؟ جدا افتادن از آنهایی که عزیز هست برایت. و ماهم جدا افتاده بودیم. خواهرم شش سال داشت. و من ده ماه که دیگر مادرم را ندیدیم. برای همین هیچ خاطره‌ای ندارم از مادر داشتن.

صنف سه بودم که بی بی جانم به رحمت خدا رفت.
و سه سال بعد از آن پدر کلانم. و ما باز بی‌خانه شدیم. کاکا هایم مسولیت ما را قبول کردند‌. زندگی در سایه سنگین نگاه آدم های که نه از روی علاقه فقط برای رفع مسوولیت تو را تحمل می‌کنند، سخت هست. زندگی دشوار بود ولی تحمل تنهایی در آن سن بدون پدر و مادر اگرچه سخت بود، اما من  را وا میداشت که قوی باشم.

شاید برای همین انگیزه‌ی قوی بودن، بود که تمام عمرم آسوده نشدم‌. و کلاف سر درگم این زندگی هیچ وقت سرَ نشد. در این دنیا حتی خدا هم با آدمهای قوی جنگ دارد. صنف نهم مکتب هنوز تمام نشده بود طالبان آمدند و حکومت عوض شد. تمام دختران خانه نشین شدند. هنوز که آن دوران یادم می آید دلم می لرزد. چه دوران تاریکی بود. زندگی روبه روز سختر می‌شد. اقتصاد جامعه و ماهم که مهمان اضافی. طالبان که رفتند، زندگی زنان دوباره رنگ‌و بویی گرفت. دفاتر به صورت گسترده زنان را استخدام می‌کردند.

و من هم جز همان زن‌های بودم که با وجود سن کم و تحصیل کمم دنبال راهی بودم که پول در بیاورم تا باری که بردوش دیگران بود از حضور من، برداشته شود. در دفتری به اسم « IOM » استخدام شدم که دوماه آنجا مشغول شدم و بعد در دفتری دیگری یکسال نیم‌کار کردم.

تازه در دفتر UNHCR مشغول شدم به صورت رسمی کار می‌کردم. من تازه مزه استقلال زیر زبانم رفته بود. پر رنج بود، اما همینکه دیگر احساس سربار بودن را نداشتم خودش اندکی از اندوه تنهایی ام می‌کاست. اما مگر زندگی با من سر آشتی داشت؟

به اصرار کاکایم با مردی که بیست سال از من بزرگتر بود و در ارتش وقت افغانستان بود، ازدواج کردم. همسرم مردی خودرای، ستیزه جو، مغرور با اخلاقی تند بود. که یکسر از وقتی خانه می آمد فریاد می‌زد و بهانه میگرفت. با این وجود من جنگیدم‌ و درس خواندم.
چون معاشی که می‌گرفتم به دلار بود همسرم تحمل نداشت ببیند در آمد من بیشتر از اوست. برای همین با بهانه‌ی که نام دفتر خارجی بدهست و لجبازی تمام مجبورم کرد استفعاء بدهم. آن زمان من با تمام چالش‌ها و سختی‌های که داشتم، توانستم درسم را تمام‌کنم و از دارلمعلمین سید جمالدین فارغ شوم.
برای همین در ریاست معارف مدتی کار کردم. که شوهرم تصادف بدی داشت و در بستر بود. مجبور شدم در خانه بمانم و از او مواظبت کنم. اما این اتفاق هم شوهرم را تغییر نداد.

و به محض خوب شدنش آزار و اذیتش شروع شد.
گویی نقش و نگار این زندگی سیاه بافته شده بود.
و حتی آب کوثر هم توانایی سفیدکردنش را نداشت.
سالها سپری می‌شد. حالا من مادر دو دختر و دوپسر بودم. وظیفه گرفتن سخت شده بود. برای همین در وظیفه های دشوار سروی احصایه کار کردم.

تمام مدت شوهرم نه تنها حقوق خود را خرج خود میکرد. حقوق من راهم خرج میکرد. و من توانایی هیچ حرفی را نداشتم. نه پدری بود که به سایه اش تکیه کنم. نه برادری که پشتم باشد. و نه حتی مادری که درد دل کنم تا سبک تر بشوم. ۱۸ سال به تاریکی شبهای سرد کابل گذشت. بعد از سقوط دوباره کابل بدست گروه جهل طالبان من باز بیکار شدم. شوهرم بدلیل وظیفه اش خانه نشین شده بود.

در یک اعلان کاریابی که برای جذب یوتبر بود به نام افغان لایف دختر بزرگم را جذب کرد و خودم هم در یک دفتر خیاطی مشغول شدم و به پیشنهاد مدیر مان که زن خوبی بود. دخترم مدل لباس شد. همچنان در یوتیوب فعالیت میکرد. اما با گذشت زمان و سخت گیری طالبان دخترم هم بیکار شد. و همچنان خودم و تهدیدهای که برای من و شوهرم بود که هر دو وظیفه دار دولت قبل بودیم و بیم جان مان را داشتیم. بدون هیچ پس اندازی راهی ایران شدیم. شاید می‌پرسید با این همه سابقه کار چگونه هیچ نهادی به دادی من نرسید. به علت گذشت زمان و اسنادم که در آن دوگانگی نامم مشکل ایجاد کرده بود دستم به هیج جایی بند نشد.

چهار ماه از حضور ما در شهر شیراز ایران نگذشته بود.
که شوهرم باز مریض شد و این بار اجل مهلتش نداد.
و نتوانست تحمل کند. و من را با چهار فرزند، در سرای غربت تنها گذاشت. بعد از چند ماه یکی از اقوام مان که پسرش در آلمان بود دخترم را خواستگاری کرد و من به امیدی که دخترم هم  سرنوشت مادرش نشود. قبول کردم.دخترم عروسی کرد؛ اما گویی راست گفته اند.
خانه ای که در آن متولد میشوی. سرنوشت توست.
حالا دامادم شروع کرده به آزار و اذیت دخترم.
که چرا تو قبلا مدل بودی و یا در یوتیوب فعالیت داشتی. با وجودی که از قبل خبر داشت.
زندگی در ایران روز به روز سخت تر می‌شود. بی سرنوشتی اولادهایم رنجی افزون به قلب هزار تکه ام است. هم من و هم دخترم در شهر شیراز کار میکنیم.
اما باز اینجا زندگی روز به روز دشوار تر میشود.

این داستان زندگی من بود. زنی با دو نام که با هیچ کدام رنگ خوشی را ندیدم‌. مسولیت زندگی من کیست؟
پدری که زنده نبود؟ مادری که پی زندگیش رفت؟ یا کسانی که قیم‌ من بودند و فقط برای خلاص شدن از وجود من .این زندگی را لایق من دانسته اند.
یا قانونی که هیچگاه در کنار زنان نبود و زنان فقط به جرم مادر بودن و عواطف شان مجبور به سوختن و ساختن شدند. میدانید هنوز گاهی فکر میکنم. این من نبودم که این همه جنگیده ام. و بازهم برنده ای هیچ میدانی نشدم.

شوهرم در اواخر عمرش رو به اولادهایم اعتراف کرد که مادرتان زنی خوبی بود و با دست پر امد. من قدرش را ندانستم. چه سود. چه سود.؟ که دیگر جوان نمیشوم و آن شب‌های که من فقط به یک همدم‌و مونس نیاز داشتم تا آن همه رنج را در شانه اش بگریم. از من دریغ کرد. حتی یک لقمه نان را سرمن و اولادهایش ، زهر میکرد.جبران نمی‌شود.
و من هنوز باید بار این زندگی را بدوش بکشم. تا دخترانم شبیه من نشوند و پسرانم شبیه پدرشان نشوند. امیدوارم صدایم را کسی بشنود و بتواند برای من و اولادهایم‌کاری کند.