
دادگاه بدوی شهر «وکشو» سوئد، روز چهارشنبه، دوم آوریل، احکام پرونده قتل وحشیانه شهیده عزیزی، دختر ۲۲ ساله افغان را صادر کرد. این قتل که در شهر «لسبو» رخ داده بود، به دست پدر و برادر شهیده انجام شد؛ ابتدا او را خفه کرده و سپس جسدش را به آتش کشیدند.
بر اساس گزارش استکهلمیان، عزیز عزیزی، پدر ۴۴ ساله شهیده، به جرم قتل دخترش به حبس ابد و ظفران عزیزی، برادر ۲۳ ساله او، به جرم همدستی در قتل خواهرش به ۱۶ سال زندان محکوم شد.
از آنجایی که این دو نفر تابعیت سوئد را دریافت کردهاند، امکان اخراج آنها از این کشور وجود ندارد. اما دولت سوئد در تلاش است تا با تغییر قانون اساسی، امکان سلب تابعیت جنایتکاران و اخراج آنها را فراهم کند.
زندگی و سرنوشت غمانگیز شهیده
شهیده عزیزی در ۱۱ سالگی همراه با خانوادهاش به سوئد مهاجرت کرد. پدر او که تفکرات افراطگرایانه و قرون وسطایی داشت، در ابتدا تمایلی به فرستادن دخترش به مدرسه نداشت. اما با هشدار مقامات سوئدی مبنی بر اجباری بودن تحصیل برای کودکان، مجبور شد با مدرسه رفتن او موافقت کند. از همان زمان، نفرت پدر نسبت به دخترش که حاضر نبود دستورات او را بیچونوچرا اجرا کند، آغاز شد.
با وجود این مشکلات، شهیده توانست با نمرات خوب تحصیلات دبیرستان خود را به پایان برساند و مانند دیگر دختران همسن خود آرزوی یک زندگی آزاد را در سر داشت. اما او در خانه، تحت سلطه پدری مستبد و برادری خشن زندگی میکرد که حق تصمیمگیری درباره آیندهاش را از او سلب کرده بودند.
عشق، فرار و آغاز یک زندگی جدید
بر اساس گزارش استکهلمیان، شهیده به اجبار حجاب بر سر میگذاشت، اجازه شرکت در فعالیتهای ورزشی مدرسه را نداشت و حتی استفاده از لاک ناخن ساده میتوانست منجر به تنبیه شود. در همین شرایط، او از طریق اینترنت با جوانی افغان که در آلمان زندگی میکرد آشنا شد و میان آنها عشقی شکل گرفت.
در آگوست ۲۰۲۳، شهیده که دیگر تحمل تهدیدات خانوادهاش را نداشت، تصمیم به فرار از خانه گرفت. او علاوه بر این، پدرش را به آزار جنسی متهم کرد. با کمک دوستان و مددکاران اجتماعی، به شهر بودن در شمال سوئد که ۱۳۵۰ کیلومتر با خانهاش فاصله داشت، نقل مکان کرد و از امکانات هویت و آدرس مخفی بهرهمند شد.
در آنجا، شهیده نام خود را به لیما خان تغییر داد، حجاب را کنار گذاشت و سعی کرد یک زندگی جدید و بدون ترس و تهدید را آغاز کند. او در آوریل ۲۰۲۴ در یک مراسم کوچک، با همان جوان افغان در آلمان ازدواج کرد و در حال برنامهریزی برای پیوستن به همسرش در آلمان بود.
بازگشت مرگبار به خانه
اما سرنوشت، آینده متفاوتی برای شهیده رقم زده بود. برادران او ناگهان در شهر بودن مقابلش ظاهر شدند. مشخص نبود که چگونه رد او را پیدا کرده بودند، اما ترس و وحشتی که در وجود شهیده افتاد، بیسابقه بود.
پس از افشای محل زندگی جدیدش، خانواده شهیده کمپینی برای متقاعد کردن او به بازگشت به خانه آغاز کردند. مددکاران اجتماعی و همسرش در آلمان هشدار دادند که بازگشت او خطرناک است. اما مادرش با فرستادن عکسی از خود در حالی که قرآن به دست داشت، قسم خورد که هیچ اتفاقی برای شهیده نخواهد افتاد. شهیده به مادرش اعتماد کرد و تصمیم گرفت به شهر کالمار، نزدیک لسبو، بازگردد. اما این تصمیم، آخرین اشتباه زندگیاش بود.
قتل وحشیانه و آتش زدن جسد
در روز ۳ مه ۲۰۲۴، شهیده در حالی که سوار بر اتوبوس به مقصد لسبو بود، آخرین عکس زندگیاش ثبت شد. همزمان، پدرش از یک فروشگاه، تیل خرید تا جسد دخترش را آتش بزند.
به نقل از استکهلمیان، پدر، مادر و برادر شهیده، او را با فریب به یک منطقه ساحلی خلوت بردند. در آنجا، برادر ۲۳ سالهاش روسری را از سرش کشید و او را خفه کرد، در حالی که پدر و مادرش در صندلی جلو موتر نشسته بودند.
هنگامی که شهیده در حال جان دادن بود، مادرش تلاش کرد او را نجات دهد، اما پدرش او را از موتر بیرون کشید و زیر مشت و لگد گرفت. سپس، جسد بیجان شهیده را در صندوق عقب انداخته و مادر را به خانه بازگرداندند.
پس از آن، پدر و برادرش به محل باربیکیوی ساحلی بازگشتند و جسد شهیده را دو بار به آتش کشیدند. به گفته پلیس، جسد به حدی سوخته بود که تنها از طریق دندانهایش قابل شناسایی بود.
اعترافات و محکومیت جنایتکاران
پس از دستگیری، برادر ۲۳ ساله شهیده پس از هشت جلسه بازجویی، اعتراف کرد که او خواهرش را به دستور پدرش به قتل رسانده است. دادگاه، در نهایت پدر را به حبس ابد و برادر را به ۱۶ سال زندان محکوم کرد. مادر خانواده، تبرئه شد.
دادستان مدارک غیرقابلانکاری علیه پدر شهیده داشت، از جمله پیامکهای تهدیدآمیز و فحاشیهای جنسی که پدرش برای او ارسال کرده بود.
قتل شهیده عزیزی، بار دیگر نشان داد که چگونه تفکرات عقبمانده و تعصبات خانوادگی میتواند جان یک دختر جوان را بگیرد. این قتل ناموسی هولناک، هشداری برای همه دخترانی است که در شرایط مشابه گرفتار آمدهاند.
شهیده عزیزی غنچهای بود که شکفته نشده پرپر شد، به دست کسی که باید بزرگترین حامیاش در زندگی میبود: پدرش.